



























بی تو هرگز...
يک لحظه ديگر بيشتر از دنيا نمانده است
که تو را مي بينم
و در همين يک لحظه مي خواهم که نگاهت کنم
به ارادتت شوم سلامت کنم و عاشقت شوم
يک لحظه بيشتر نيست و خدا مي خواهد...
و
شايد بايد اين يک لحظه
چشمانم نگاهش را به خدا بدهد تا در التماسش
خدا يک لحظه ديگر به زمان ببخشد
اگر اين گونه باشد براي جبران لحظه که رفته
لحظه اي ديگر از خدا خواهم خواست و
اينگونه است که تا آخر دنياي خدا
چشم در چشمت مي مانم
اما همين يک لحظه نگاهت مي کنم
ديگر چيزي جز نگاه تو يادم نمي آيد...
غم دلواپسی
تو لحظه هاي زردم ، تو غم دلواپسيم
حتي وقتي که تو گفتي،هردوي ما بي کسيم
چه کنارم بودي و چه رفته بودي راه دور
تو تموم بي قراريا ،توي هم نفسيم
حتي وقتي به زبون اومدي وگفتي بين
مادوتا ،تاآخرش براي همديگه بسيم
يه چيزي بهم ميگفت تو مث معبد ميموني
ما يه جور براي همديگه فقط مقدسيم
اومدم يه شب کنا پنجره با کلي بغض
هم سپردم به ستاره هم سپردم به نسيم
که بريد يه جوري به مردم اين دنيا بگيد
ما دوتا ديوونه ايم اما به هم نميرسيم

به کسي که ميدوني رفتنيه سعي کن هيچوقت دل نبندي

رفاقت شکلاتی :

با يک شکلات شروع شد .
من يک شکلات گذاشتم توي دستش .او يک شکلات گذاشت توي دستم .
من بچه بودم . او هم بچه بود.
سرم را بالا کردم او هم سرش را بالا کرد . ديد که مرا ميشناسد .
خنديدم . گفت :« دوستيم ؟ » گفتم : «دوست دوست » گفت : « تا کجا؟»
گفتم : دوستي که « تا » ندارد !.
گفت : « تا مرگ ! » خنديدم و گفتم : « گفتم که تا ندارد ! »
گفت : « باشد ، تا پس از مرگ !» گفتم :« نه نه نه ، تا ندارد »
گفت :« قبول تا آنجا که همه زنده ميشوند،يعني زندگي پس از مرگ .
باز با هم دوستيم . تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر کجا که باشد من و تو با هم دوستيم.»
خنديدم گفتم :« تو برايش تا هر کجا که دلت ميخواهد يک «تا » بگذار .
اصلا يک تا بکش از يک سر اين دنيا تا سر آن دنيا . اما من اصلا تا نميگذارم .»
نگاهم کرد .نگاهش کردم . باور نميکرد .
مي دانستم او ميخواست حتما دوستي مان تا داشته باشد .
دوستي بدون تا را نميفهميد.
گفت:« بيا براي دوستيمان یک نشانه بگذاريم .» گفتم : « باشد تو بگذار .»
گفت :« شکلات .هر بار که همديگر را مي بينيم يک شکلات
مال تو يکي مال من . باشد ؟ »
گفتم :« باشد .» هر بار يک شکلات ميگذاشتم توي دستش .
او هم يک شکلات توي دست من . باز همديگر را نگاه ميکرديم يعني که دوستيم .
دوست دوست . من تندي شکلاتم را باز ميکردم و
ميگذاشتم توي دهانم و تند تند آن را ميمکيدم .
ميگفت : « شکمو ، تو دوست شکموئي هستي » و
شکلاتش را ميگذاشت توي صندوق کوچولوي قشنگي .
ميگفتم :«بخورش ! » ميگفت :« تمام ميشود . ميخواهم تمام نشود .
براي هميشه بماند .»
صندوقش پر از شکلات شده بود . هيچ کدامش را نميخورد .
من همه اش را خورده بودم .
گفتم :«اگر يک روز شکلاتهايت را مورچه ها بخورند يا کرمها .
آنوقت چکار ميکني ؟ »
گفت :« مواظبشان هستم . » ميگفت ميخواهم نگهشان دارم
تا وقتي دوست هستيم و من شکلات را ميگذاشتم توي دهانم و
ميگفتم : « نه نه نه تا ندارد . دوستي که تا ندارد . »
***
يک سال . دو سال . چهار سال . هفت سال . ده سال . بيست سال شده است
او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شکلات ها را خورده ام .
او همه شکلات ها را نگه داشته است .
او آمده امشب تا خداحافظي کند . ميخواهد برود .
برود آن دور دورها .. ميگويد :«ميروم اما زود برميگردم »
من ميدانم . ميرود و برنميگردد .
يادش رفت شکلات را به من بدهد .
من يادم نرفت . يک شکلات گذاشتم کف دستش گفتم :«اين براي خوردن . »
و يک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش و
گفتم :« اين هم آخرين شکلات براي صندوق کوچکت » .
يادش رفته بود که صندوقي دارد براي شکلاتهايش .
هر دو را خورد و خنديدم .
ميدانستم دوستي من « تا » ندارد .ميدانستم دوستي او « تا » دارد .
مثل هميشه . خوب شد همه شکلاتهايم را خوردم .
اما او هيچ کدامشان را نخورد .
حالا با يک صندوق پر از شکلات چه خواهد کرد ؟! ...




























{{{{{{{{{{{{
{{{